شادیشادی، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 11 روز سن داره

شهزاده ی رویا، شادی زیبا

حمیدرضا جان، تولدت مبارک....

و عشق هدیه ایست جاودانی . و من چه عاجزانه افق های طلایی نگاهت را با هزار تمنا جستجو میکنم و قصه تنهایی را در آسمان آبی نگاهت در میان میگذارم . نسیم اشکی که در نگاهت موج می زد ، بارانی از عشق بود برای باغ رویاهایم ، و دلم چه بی قرار برای نگاه عاشقت می تپد . در دل شب های تاریک وجودم به جستجوی روشنایی شمع وجودت می گردم . به آفتابگردانی می مانم که هر صبح به امید آفتاب وجودتو سر از خواب بر می دارم . و خوب می دانم بی تو گلبرگهای نازک وجودم را باد سرد خزان درهم فرو می ریزد ، و جوانه های نا شکفته امیدم به دور از تو می خشکند . اما با این اوصاف میدانم ، قلبم کوچک تر از آنی است که ظرفیت خوبی های تو را داشته باشد. اما در سکوت پر از فریا...
3 خرداد 1394

دخترکم.....نجنگ

  دخترکم برای کسی که برای تو نمی جنگد نجنگ.... چرا اشکهایت را هر روز پاک کنی.... کسی که باعث گریه ات میشود پاک کن... دخترکم به سوی کسی که ناز میکند دست نیاز دراز نکن... بیاموز این تو هستی که باید ناز کنی.... دخترکم تو زیباترینی... . همیشه با این باور زندگی کن... خودت را فراموش نکن... .   شاید گریه یا خنده ات برای بعضی ها بی ارزش باشد.... اما به یاد داشته باش.... کسانی هستند که وقتی میخندی جان تازه میگیرند.... دخترک من هیچگاه برای شروع دوباره دیر نیست.... اشتباه که کردی برخیز.... اشکالی ندارد.... بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند..... خوب باش ولی سعی نکن این را به دیگران بفهمانی کسی که ذره ای شعور داشته ...
29 ارديبهشت 1394

وطنم ایران.....

دخترم آرام گیر و گوش کن گوشت گواهی می دهد گهواره چیست....   پیش آی و هوش دار این شعر از بیگانه نیست... دخترم گهواره گاه آرزوست . آرزو روحی مشوش خفته در ویرانه نیست دخترم اندیشه کن ایران سرای آبروست... آبرو بغض غریب باده و پیمانه نیست... دخترم میهن صدای زندگی است زندگی زندان عشق و نوحه ی افسانه نیست. دخترم روی خدا لبریز شوق و تازگی است تازگی در ماتم خاموش و سرد خانه نیست. دخترم آوار ماتم نیست ، پیمان خدا این مصیبت شیوه ی اندیشه ی فرزانه نیست. دخترم تا می توانی با لب میهن بخند میهن ما آشیان ماتم و غمخانه نیست. ...
21 ارديبهشت 1394

*همسر عزیزم، روزت مبارک*

از تو ای شادترین... تازه ترین نغمه ی عشق... تو كه سرسبزترین منظره ای تو كه سرشارترین عاطفه را نزد تو پیدا كردم و تو كه سنگ صبورم بودی در تمامی  لحظاتی كه خدا شاهد غصه و اندوهم بود به تو می اندیشم... به تو می بالم و از تو می گیرم هر چه انگیزه درونم دارم  روزها می گذرد ، عشق ما رو به خدایی شدن است رو به برتر شدن از هر حسی ، كه در این عالم خاكی پیداست دوستت می دارم از همین نقطه ی خاكی تا عرش دوستت می دارم از زمین تا به خدا... ...
12 ارديبهشت 1394

*پدرم روزت مبارک*

تا به حال بهش نگفتم : دوستت دارم ، ولی ... با یک سرفه شبانه او ... تا صبح نخوابیده ام ... با یک وصیتش، تا مدتی حال و روزم را دگرگون میکند.... با یک جراحت یا کسالت ، دنیا بر سرم آوار می شود.... از گوشه چشمانش و از  یک نگاه پر نفوذش ، منظور و مقصودش را تیز میگیرم... حرفهایش را نگفته می دانم. و خوب میدانم چه میخواهد بگوید...    وقتی به این فکر میکنم که هر کس برای اولین بار به بیت الله الحرام نظر افکند، حاجتش برآورده می شود ، اولین فکری که بعنوان خواسته ام از ذهنم می گذرد  اینست :     نباشم روزی که .... پدرم نباشد ... راستش هیچوقت نتوانسته ام حتی گوشه ای اخلاقیاتش را در زندگی به کار گیرم ... ...
11 ارديبهشت 1394

اتل متل پروانه........

اتل متل پروانه                          نشسته روي شانه صدا مياد چه نازه                       ميگه وقت نمازه به اين صدا چي ميگن                اذان و اقامه ميگن شيطونه ناراحته                        دنبال يه فرصته م...
23 فروردين 1394

*روز مادر مبارک*

در عالم کودکی به مادرم قول دادم که تا همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم ، مادرم مرا بوسید و گفت : نمی توانی عزیزم ! گفتم می توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم. مادر گفت یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی.. نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم ،ولی خوب که فکر می کردم مادرم را بیشتر دوست داشتم. معلمی داشتم که شیفته اش بودم ولی نه به اندازه مادرم.. بزرگتر که شدم عاشق شدم ، خیال کردم نمی توانم به قول کودکی ام عمل کنم ولی وقتی پیش خودم گفتم کدامیک را بیشتر دوست داری باز در ته دلم این مادر بود که انتخاب شد... سالها گذشت و یکی آمد... یکی که تمام جان من بود... همانروز مادرم با شادمانی خندید...
20 فروردين 1394

*13 بدر*

انتخاب مکان برای سیزده بدر امسال خیلی سخت بود...آخه هم از طرف دایی حسن، هم از طرف دایی محمد و هم از طرف عمه میهن دعوت شده بودیم و انتخاب سخت بود.... سمت دایی حسن نرفتیم آخه باید میرفتیم فلاورجان و راه یکم شلوغ بود.... سمت عمه هم نرفتیم آخه سال قبلش رفته بودیم.... پس رفتیم سمت دایی محمد و توی مزرعه سیزده سال نود و چهار را بدر کردیم....       نمي دانم آرزويت چيست! اما براي رسيدن به آرزويت دستانم به آسمان جاري و سبزه دلم را به نيت تو و آرزوهايت، هر چه كه هست، گره مي زنم. (سيزده بدر، روز آرزوهايت باد) ...
14 فروردين 1394

*عید دیدنی و خونه عمه عهدیه*

عید امسال تصمیم گرفتیم بعد از دید و بازدیدها و تبریک سال نو به اقوام، بریم خونه عمه عهدیه. عمه عهدیه تو استان کهکیویه و بویراحمر تو شهرستان چرام زندگی میکنه....جای سرسبز و قشنگیه...من و بابا حمید دومین بار هست که میریم اونجا و تو گل خوشگلم برای اولین بار هست که میری خونه عمه... برای رفتن به اونجا ما از شهرضا، سمیرم، یاسوج و باشت گذشتیم تا رسیدیم به چرام.... صبح ساعت هفت و نیم راه افتادیم و حدود ساعت پنج بعد از ظهر رسیدیم....بابایی یواش میرفت و تو نازبانو هم مدام میگفتی ببریمت بیرون بخاطر همین طول کشید تا رسیدیم.... عقب ماشین بابایی رو وسیله و پتو چیده بودیم که تو راحت باشی و بتونی بازی کنی و به راحتی بخوابی   وقت...
11 فروردين 1394